پاکباز
جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری

بی کرانگی کویر و آنگاه حصار آهن و سیمان!

زندانی شدن بیکرانگی عالم آدمی در جرم صغیر پاره آجرها!

وچون به بیکرانه ها نزدیک می شوی در درونی ترین من وجودت صدایی آشنا می

شنوی!؟ بیدار شو! وقت تنگ است.

ای دوست تو که رمز کرم و سوسک را می دانی بی حضورشان نظم هستی

چیزی کم دارد و به از اصل افتادن ما چه باید گفت؟

آه! آه! آه!  مرا بسپارید به شن های کویر که زمزمه بودن آن را از نابودگی این

تمدن بهتر در می یابم.ای شعور پنهان درهستی تو را چه زیبا درخاک و خاشاک

روستا می یابم و چه دورم ازمدعیان خوش گوی خوش رنگ طوطی صفت شهر.من

خاکم و خاکی؛ و چه پیوند عجیبی است میان خاکیان و افلاکیان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :