پاکباز
آموزه دوم: مفت خوری ممنوع
عزیز بودن در کنار خانواده تنها یک راه داشت و آن هم همکاری و همراهی در کار  با دیگر اعضاء خانواده بود. تنبلی علاوه بر شماتت و سرزنش از طرف آن ها، موجب بی بهره شدن از لذت نعمت و خوردن می گردید و ننه صغری اول غذای اهالی کار و تلاش را تدارک می دید و باقی مانده مال تنبلها بود. این چنین اصل اساسی عدالت بر اساس استحقاق مبتنی بر تلاش و کار عملیاتی می گردید. آیا امروزه در جامعه و زندگی مدرنمان این آموزه را اجرا می کنیم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
از این پس به آموزه های دموکراتیک یک زن روستایی بی سواد می پردازیم:

آموزه اول: حق با همسایه است به هر دلیل
در دعوای کودکانه با بچه های همسایه چه حق با ما می بود چه نمی بود و یا کتک می خوردیم یا کتک می زدیم در قانون مادر محکوم ما بودیم چون کسی حق دعوا با همسایه را نداشت و حق با همسایه بود. هر زمان این قانون نقض می گردید یک تنبیه حسابی در انتظارمان بود و رد خور هم نداشت. آن هم به سمع و نظر همسایه می رسید و در مقابل دیدگان او به صورت نقد اجرا می گردید. نتیجه این آموزه فراغت بزرگان برای انجام امور اصلی زندگی و حفظ آرامش با اطرافیان و مهمتر از همه عدم ورود به دعواهای کودکانه و خاله زنکی بود. جهت اطلاع و بهره برداری فعالان سیاسی و صاحب منصبان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
اهل فن و کارشناسان به عنوان محتواسازان،
قانونگذاران به عنوان نهادسازان و ساختارگرایان،
دولت و قوه مجریه به عنوان مجریان و عاملان،
ناظران اعم از مردم و قضات به عنوان داوران،
و در نهایت مردم و جامعه به عنوان صاحبان و برخورداران می باشند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
  • عنصر غریزی و بدنی(لذت جویی)
  • عنصر روانی و روحی(آسایش و زندگی خوب)
  • عنصر معنوی و معنایی(آرامش و معناگرایی)
  • در ضمن این عناصر را می توان با هم و یا جدا از هم داشت و هنر ترکیب و حک شدگی مقوله مهمی است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
در داستان زندگی ما چند مقوله اساسی  باید روشن گردد:
  • رابطه  با خدا
  • رابطه با هستی
  • رابطه با انسان
  • رابطه با طبیعت
  • رابطه با خود
پیوند این امور با یکدیگر و جایگاه هرکدام در تعامل با دیگری هزاران داستان متفاوت را می سازد.
هرکدام از این داستان ها به هزاران روش زندگی می شود.
شاید از این روست که الطرق الی الله بعدد انفاس خلائق است.
به نظر می آید که از این کثرت گریزی نیست و چه بسا در این میان؛ پایبندی به روح و هدف اصلی داستان از همه چیز با اهمیت باشد.
نمی توان بی داستان بود؛ یا داستانی را ادعا کرد و در همان حین داستان دیگری را زندگی کرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 تیر 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
از گویش تا کوشش، از خوانش تا بینش،
از خورش تا پوشش و ازدانش تا توانش
یک چیز از همه برجسته تر است،
خشونت نمادین که با خود خشونت فیزیکی را هم به بار می آورد.
تربیت، ادب، نزاکت و عشق گمشده ماست. شاید معجزه ای رخ دهد تا از آن رهایی یابیم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

.
رضا شجیع
.
دقیقاً می شد وضعیت امروز را پیش بینی کرد، استادانی که بر اساس روابط غیر رسمی و با حداقل شایستگی های علمی، کرسی دانشگاه های کشور را صاحب شدند، در کوتاه ترین زمان ممکن پرچم «برده داری علمی» را بالا بردند و زمینه رشد و پیشرفت «کارگران علمی» و فرار دانشجویان شایسته و تحلیل گر را فراهم کردند. آن ها با عشق و نه با اکراه، دست مغزهای علمی کشور را در دست بیگانگان قرار دادند و با رفتارهای انحصارطلبانه و بیمارگونه شان، نهال های علمی و جوان کشور را خشک و ناامید کردند. کافی است موتورهای جستجوگر را با کلیدواژه «سوء استفاده علمی» جستجو کنید تا به عمق بحران و مسأله پی ببرید. استادی که ترجمه دانشجویش را به نام خودش چاپ می کند، استادی که پایش را بر گلوی دانشجو می فشارد تا مقاله ها را به هر شکل و ابزاری شده به چاپ برساند. شهوت «ارتقاء» از یک طرف و ناچاری دانشجو از طرف دیگر، بازار دلالان مقاله و کتاب را داغ کرده است. این روزها میدان انقلاب، جولانگاه کسانی است که می خواهند به جای برده بودن، پول پرداخت کنند، تا به هر طریقی که شده از دست خشم استاد رهایی یابند. در این نوشتار قصد دارم به بررسی ابعاد مختلف این پدیده شوم نوظهور یعنی «برده داری علمی» و نقد آن بپردازم.
.
دانشگاه کبری
سالها پیش وقتی هند مستعمره‌ انگلیسی ها بود، تعداد مارهای کبری در سطح شهر دهلی زیاد شده بود و این یک خطر جدی محسوب می‌شد. دولت احساس کرد به تنهایی نمی‌تواند از عهده‌ مدیریت این وضعیت بر بیاید. به همین دلیل تصمیم گرفت که شهروندان را به مشارکت دعوت کند. برای هر مار مرده‌ای که تحویل می‌شد، جایزه‌ای نقدی در نظر گرفته شد. این استراتژی ابتدا بسیار موفقیت‌آمیز بود و مارهای مرده‌ زیادی تحویل شد. به نظر می‌آمد که در طول زمان باید تعداد مارهای مرده کم و کمتر می‌شد. اما با کمال تعجب دیده شد که تعداد مارهای مرده تحویلی هر روز در حال افزایش است! احتمالاً می‌توانید دلیلش را حدس بزنید. مردم احساس کردند این کار درآمد خوبی دارد و بسیاری از آنها به پرورش مارهای کبرا پرداختند تا درآمد خوبی به دست بیاورند. ماجرا در همین جا تمام نشد. دولت اعلام کرد که دیگر برای مارهای کبرای مرده جایزه نمی‌دهد! حالا مردم که می دیدند این کسب و کار دیگر رونق ندارد،‌ مارهای خود را در گوشه‌ و کنار شهر رها کردند و مارهای کبری تمام شهر را فرا گرفتند. چنین اتفاقی دقیقاً در مورد مقاله و کتاب و آن هم در نهاد دانشگاه رخ داده است. پاداش انتشار مقاله و کتاب برای استادانی که سواد لازم را نداشتند، به اندازه ای بود که به ایجاد کسب و کارهای پوشالی اما پولساز برای تولید علم منجر شد. فرایندی که نیازمند وجود واسطه هایی برای پیشبرد اهداف خود بود، واسطه هایی که به هر طریق ممکن، راه چاپ تولیدات آبکی و بی کیفیت را پیدا کنند و در نهایت با چاپ کتاب یا مقاله بی کیفیت به اسم استاد، حکم آزادی شان را صاحب شوند. استادی که در حد جابه جایی و حذف و اضافه یک ویرگول هم وقت نمی گذارد و تنها به ارتقاء و بالارفتن از نردبانی که دانشجویانش ساخته اند می اندیشد. وقت کلاس هایش به خاطره بازی، لطیفه گویی و ارایه دانشجویان می گذرد و آنجا که احساس کند دانشجو از انجام وظیفه خود یعنی ارایه خدمات علمی یک طرفه سر باز می زند، ژستی جدی به خود گرفته و لحنش به شکل اعجاب انگیزی تهدیدآمیز می شود.

بیگاری علمی
مطالعات پیشین، اکثراً برده داری را زائیده مالکیت می دانند. آنجا که ارباب احساس می کند می تواند به هر طریق ممکن فردی را به خدمت گرفته و او را به هر سمتی که می خواهد رهنمون کند. در موضوع برده داری علمی، اگرچه عملیات خرید و فروش مشاهده نمی شود، اما شالوده مناسبات تولیدی همچنان حاکم است و دانشجو به مثابه برده، به تولید چیزی خارج از اختیار، اراده و علاقهء خود مجبور می شود. کاربرد استفاده از جسم و انجام کار یدی، جایش را با سوء استفاده از ذهن و اندیشه تغییر می دهد و در مواردی که دانشجو از توان و ظرفیت علمی لازم برخوردار نیست، در حد جستجوگر دلال در بازارهای سیاه علمی و مسئول نقل و انتقال پول در این فرایند ضد علمی تقلیل می یابد. «بیگاری» نوعی از برده داری است که پیش از این در زندان ها رایج بود، اما امروزه به شکل گسترده ای در دانشگاه ها رواج یافته است. امتحانان پایان ترم دوره های تحصیلات تکمیلی و بویژه دکتری، امتحان جامع و مجوز دفاع، گلوگاه هایی هستند که معمولاً با یک جمله آشنا از سوی این دسته از استادان همراه می شوند: «برای عبور از این مرحله نیازمند چاپ یک مقاله هستید».
دانشگاه وقیح
مبنای ایجاد این وضعیت را می توان در ساختارهای بیمار، نهادهای اجتماعی عقیم و از همه مهمتر مناسبات حاکم بر سلطه و سرمایه داری مدرن جستجو کرد. باز شدن پای تولید و مصرف انبوه به دانشگاه ها و نهادهای علمی، ضرورت توزان قدرت سیاسی و اقتصادی را یادآور می شود. در چنین شرایطی است که اصل علم به حاشیه رانده شده و مناسبات ایدئولوژیک برای ایجاد توازن و حفظ توان برتری به اولویت اصلی تبدیل می شود. «تولید علم» تا زمانی که به رشد فردی پژوهشگر از یک طرف و کنترل او در چارچوب تعیین شده ختم نشود، عملاً «بی فایده» خوانده می شود. مارکوزه هنگامی که از «جامعه وقیح» صحبت می کند می نویسد: «تصویر زنی که موهایش را در معرض تماشای همگان می گذارد وقیح نیست، وقیح ژنرالی است در لباس نظامی که مدال هایی را که در جنگ تجاوز کارانه به دست آورده به نمایش می گذارد.». اجازه دهید بنده هم به این جمله مارکوزه، کلماتی را پیوست کنم؛ وقیح استادی است که با مقالات و کتاب های دانشجویانش ارتقاء یابد و در محافل علمی ژست روشنفکرانه بگیرد. وقیح دانشگاهی است که دانشجویانش با نفرت فارغ التحصیل شوند و برای گرفتن مدرک هم حاضر به بازگشت و ملاقات با اساتیدشان نباشند. وقیح سیستمی است که نخبگان و مغزها را عمداً فراری می دهد و از آن هایی که می مانند، یکی مثل صاحبانش می سازد. به راستی چه زمانی قرار است این چرخهء بیمار متوقف شود؟

سوسوی امید
در میان این وضعیت تاریک و ناامید کننده، سوسویی از امید و روشنایی مشاهده می شود. گفتمان روشنفکری عمومی که به لطف فضای مجازی شکل گرفته است، به تدریج دست توخالی شبه متخصصین دانشگاهی را رو می کند. در چنین شرایطی، آن ها که سکوت کرده و از ورود به فضای نقد و گفتمان عمومی اجتناب کنند، حتی اگر به علامه دهر هم مشهور باشند، در نهایت به بی سوادی متهم شده و با صدها کتاب و مقاله ای که هرگز خوانده نشده و نمی شود، بازنشسته می شوند. اینجا جایی است که برده داری علمی هم دیگر جواب نمی دهد و «ارتقای علمی» اعتباری است که تنها بر روی کاغذ و حساب بانکی معنا پیدا می کند. این راهی است که استادان جوان باید انتخاب کنند: تغییر یا تخریب بیشتر.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
شاید بعضی کارها به نظر تمام میشه ولی تازه آغازشه عین کلاس اوله که همیشه اونجام .فرقش با بقیه دوره ها در این است که آدما بیشتر خودشونو نشون میدن و هی می کوشند که ناخوشت کنند اما تو مقاومت می کنی و این صبر همچنان ادامه دارد. گویی همه دست به دست هم دادن که داستان های زیبایت را نابود کنند و دائم باید داستانتو حفظ کنی تا کجا نمی دانم واقعا نمی دانم دوستانت خونینترین دشمنانت می شوند و چه قصه عجیبیه!!!!!!!!!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری


(پیشنهاد می كنم بخونید ، خیلى زیباست)


بربالین دوست بیماری عیادت رفته بودیم.
پیرمرد شیک وکراوات زده ای هم آنجاحضور داشت.
چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب گفتند.
آقای پیر کراواتی،باشنیدن اذان ،درب کیف چرم گران قیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!!
برای من جالب بود که یک پیرمردشیک و صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.
بعد از این که همه نمازشان راخواندند،من از او دلیل نمازخواندن اول وقتش راپرسیدم؟
و او هم قضیه نماز و مرحوم شیخ و رضاشاه را برایم تعریف کرد...
در جوانی مدتی از طرف سردار سپه(رضاشاه) مسئول اجرای طرح تونل کندوان در جاده چالوس بودم.
ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکترهای فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هرلحظه منتظرمرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا(ع) بشویم...
آن موقع من این حرف ها را قبول نداشتم، اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود، قبول کردم...
رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم و رفتیم. وارد صحن حرم که شدیم ،خانمم خیلی آه و ناله وگریه می کرد...
گفت برویم داخل، که من امتناع کردم و گفتم :همین جا خوبه!
بچه را گرفت وگریه کنان داخل حرم آقا رفت!
پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که رو زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده درآن دیده می شد، مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند و هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان تشکر می کرد و می رفت.!
به خود گفتم ما عجب مردم احمق و ساده ای داریم! پیرمرد چطور همه رادل خوش كرده، آن هم با انجیر و تکه ای نبات..!!
حواسم ازخانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری باهم شرطی بگذاریم؟
گفتم:چه شرطی وبرای چی؟
شیخ گفت :قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت یک سال نمازهای یومیه راسر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ كمی فکرکردم .دیدم اگر راست بگوید، ارزشش را دارد...
خلاصه گفتم :باشه، قبوله! 

و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم:باشه.!
همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابه لای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته و خوب شده بود.!!
من هم ازآن موقع طبق قول و قرارم بامرحوم "حسنعلی نخودکی" نمازم را دقیق و سروقت می خوانم.!
اما روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند سردار سپه جهت بازدید در راهه . ترس و اضطراب عجیبی همه جا را گرفت چرا که شوخی نبود. رضاشاه خیلی جدی و قاطع برخورد می کرد.!
درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردّد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم.
چون به خودم قول داده بودم و به آن پایبند بودم، اول وضو گرفتم و ایستادم به نماز..
رکعت سوم نمازم سایه رضاشاه را کنارم دیدم ! خیلی ترسیده بودم..!!
اگرعصبانی می شد،یا عمل منو توهین تلقی می کرد، کارم تمام بود...
نمازم که تمام شد، بلندشدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، لذا عذرخواهی کردم و گفتم :
قربان در خدمتگزاری حاضرم! شرمنده ام اگر وقت شما تلف شد و...
رضاشاه هم پرسید :مهندس! همیشه نماز اول وقت می خوانی؟!
گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت، نماز می خوانم؛ چون درحرم امام رضا(ع)شرط کردم.
رضاشاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت:
مردیکه پدرسوخته،کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه، دزد و عوضی نمیشه.!
اونی که دزده تو پدرسوخته هستی، نه این مرد!
بعدها متوجه شدم،آن شخص زیرآب منو زده بود و رضاشاه آمده بود همان جا کارم را یک سره کند، اما نمازخواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.!!
ازآن تاریخ دیگر هر جا که باشم، اول وقت نمازم رامی خوانم.


(خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان) به نقل از وبلاگ شفیعی مطهر



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 20 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
همه ادعاها در کنش متقابل با دیگری نمایان می شود
 به سخن دیگر بگو با دیگری چگونه ای تا بگویم کیستی!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 13 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
دکتر خورشیدی از دکتر سیف زاده خاطره ای نقل کرد:
سر کلاس همیشه نکته ای را طرح می کرد این دفعه آمد و گفت دوستان در همه جای دنیا
برای انتخاب یکی برای منصب نگاه می کنند ببینند طرف اندیشه و مغزش به کجا وصله ولی متأسفانه در ایران نگاه می کنند ببینند ناف و زیرنافش به کجا وصله!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری

بی کرانگی کویر و آنگاه حصار آهن و سیمان!

زندانی شدن بیکرانگی عالم آدمی در جرم صغیر پاره آجرها!

وچون به بیکرانه ها نزدیک می شوی در درونی ترین من وجودت صدایی آشنا می

شنوی!؟ بیدار شو! وقت تنگ است.

ای دوست تو که رمز کرم و سوسک را می دانی بی حضورشان نظم هستی

چیزی کم دارد و به از اصل افتادن ما چه باید گفت؟

آه! آه! آه!  مرا بسپارید به شن های کویر که زمزمه بودن آن را از نابودگی این

تمدن بهتر در می یابم.ای شعور پنهان درهستی تو را چه زیبا درخاک و خاشاک

روستا می یابم و چه دورم ازمدعیان خوش گوی خوش رنگ طوطی صفت شهر.من

خاکم و خاکی؛ و چه پیوند عجیبی است میان خاکیان و افلاکیان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سلام ات می کنم باشی سلامت

سلام من فدای هر کلام ات

چه زیبا و زیبنده است نام ونشان ات بر قامت تفکر وکردارت

حس مسئولیت وحسن خلق تو مرا به ملکوت خاکریزها برد

صداقت به دور ازهر منیتی بوی بهشت خاکی جبهه ها دارد

مرا از ورای زمان و مکان صدا بزن

من گمشده ام را از تو می طلبم

بودن را،حضور با معنا را وداشته های زیبا را

من از آهن و سیمان در هراسم

تناسبی با پی رنگ وجان مایه من ندارند

من آرامش بر خاسته اززحمت عمل را می خواهم

و در پس آن باختن عاشقانه

در اوج دانستن نادانی را اختیار می کنم

تا ازبندعقل محاسبه گر بجهم

درود بر تو

من در جستجوی گوهر هستی و حقیقت ام

مرا به ظواهر نخوان

مرا به کانون جوشان جانانگی بخوان که مدعی درآنجا راهی ندارد

من تاب تاب بازی ندارم

من جوشش استوار می خواهم

سوزوگداز می خواهم

حالم ازریا بی حال می شود

مرابا ناز شکوفه ها بخوان

مرا با زلالی چشمه سار جاری دردل صخره ها صدا بزن

من صدای ناب را می شناسم

تو آن صدای نابی

مرا صدا بزن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
در این دنیای مدرن به دور از منطق زندگی،محروم ازقانون گل سرخ،معارض بازمزمه هستی بخش چشمه ساران زلالی،ناشنوا ازسرود وطرب روح انگیز نسیم و باد،نابینا ازناز شکوفه های جان نواز وخالی از بود وهویت انسانی ؛آدما از همیشه تنهاترندهرچند همه ابزارها برای تقرب فراهم است اما جان ها در زنجیر بتن و آهن گرفتار شده اند و بشر از چیزی آرامش می خواد که دقیقا موجب پریشونیشه.به نوای اصلی زندگی باید گوش داد عزیزترین نزدیکان هم از ما بردگی را می طلبند مگر اینکه از احرار و رها شدگان از بندها باشند.باید خود را به قانون مرموز هستی سپرد و به او اعتماد کرد چون او به ما افتخار کرده است. تقدیم به شما




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : ح یوالاری
یکی از مردان نیکی که چشم پزشک است، روزی از وضع معیشت ما تعجب کرد و گفت با تالیف این همه کتاب و پژوهش نباید نهمون در گرو دهمون باشه در جواب آن دوست صمیمی گفتم که جدا از توهین های دیده و شنیده از غرب زدگی تا علوم حیوانی از نزدیکان و غریبه ها نسبت به علوم اجتماعی،  بایستی به عرض برسانم شما چاقو در چشم مریض می کنید و در میارید، هم پول خوب می گیرید و هم از شما تشکر می شود. اما ما اگر یک نقد منصفانه از صاحب منصب یا مدیری بکنیم قلممان را در چشممان می کنند و روزیمان را قطع می کنند تا همه فامیل و اقربا ما را بی عرضه بخوانند. هنوز در بند تنیم و به شعور بی محلی می کنیم. یادمان نرود تا معرفت شناسی، انسان شناسی، خدا شناسی، جامعه شناسی و خود شناسیمان تغییر نکند به جایی نخواهیم رسید. هنوز راه درازی داریم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :