پاکباز
جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
من برای پر شدن جیبهایم باخود آتش می آورم!

و تو برای خاموش کردن این آتش جان می سپاری!

من در مسیر سود خواهی همه چیز حتی خودم را هم گم می کنم!

و تو برای دیگران همه هستی؛ ولو جان و پیکرت را می دهی تا زنده بمانند!

من آتش بیارم!

و توآتش نشان!

فرق من و تو بسیار است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»!
مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود. 

یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است! 

فردای آن روز دوباره همان شیخ را توی کوچه دید و این بار از روی پشت بام ... شرمنده! نمی توانم بگویم چه کرد! اما خلاصه شیخ بنده خدا لباسش نجس شد. گفتیم: 

خجالت بکش! آخر تو عقل توی کله ات نیست! چرا تعادل نداری؟! یک روز یک نفر را می بری بالا و می چسبانی اش به طاق آسمان و فردا دوباره همان آدم را با مخ می زنی زمین؟! 

چیزی نمی گفت. می خندید. خلاصه ما از آن محله رفتیم. سال ها گذشت! چند روز قبل، برای دیدن یکی از رفقای قدیمی رفتم به همان محله قدیمی! نوستالژی و از این حرف ها! رفتیم پشت بام و نشستیم به چای خوردن و گپ زدن! یک دفعه توی کوچه چشمم افتاد به جمشید! با تعجب گفتم: 

ای وای! جمشید دیوونه! یادش بخیر! 

رفیقم که انگار این اسم برایش تازگی داشت، پرسید: کی؟! گفتم: 

جمشید دیوونه رو میگم! چطور یادت نیست؟! 

سرش را چرخاند و جمشید را دید و با لبخند گفت: 

دیگه کسی بهش نمیگه جمشید دیوونه! 

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: 

چرا؟! حالش خوب شده؟! 

رفیقم خندید و گفت: نه بابا! مثل قبل تعادل نداره! یه روز بهت میگه آیت الله! فردا بهت میگه دزد! پس فردا بهت میگه یار دیرین! 

گفتم: پس به جای جمشید دیوونه بهش چی میگین؟! 

با لبخند نگاهم کرد و گفت: بهش میگن رسانه ملی! 

سکوت کردم. حرفی نداشتم. یا علی مدد! 

لطفا طبق مبانی اخلاق دینی، مطلب را با نام نویسنده منتشر کنید.


مجید پورولی کلشتری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
 سلطان فرمود:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.

وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
گذشتگان نه چندان دور ما امثال و حکمی را بر جای گذارده اند که مصداق های ماکزیمایزی آن، مکرر در جهان سیاست و اجتماع ما رخ می دهد. از جمله جریان دو همسایه متمولی که یکی از آنها برای رسوایی همسایه خود به نوکر همان همسایه زیرمیزی می دهد تا خودش را در پشت بام همسایه بکشند تا صاحب خانه به رسوایی کشیده شود و به سخن امروزی ها یک بازی باخت-باخت تمام عیار را به اجرا بگذارد. آنقدر برای به زیر کشیدن طرف مقابل عجله دارند که گاهی خود، خانواده و ملتی را به زیر آب می کشند تا بگویند کشتی را فلانی سوراخ کرده، و دریغ فراموش کرده اند این زندگی؛ چنان شبکه ای و پروانه ای شده که سخنی در یک گوشه از جهان، دمار مردمی را در گوشه دیگر در می آورد. فیلسوفان کجایند که شحنه ها بر دنیا می تازند؟!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
داستان زندگی تان را در هر شرایطی پیش ببرید و اجازه ندید اغیار اعم از اندیشه های کج تا آدمای عوضی به آن لطمه ای بزنند. مسیر داستانتان از درون به بیرون باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


پاکبازان بی منصب

  قسم به قلم و قسم به نوشته! حادثه واقعی اندیشه خیرخواهی و دِگرخواهی که در آن جان هم تحفه ناقابلی برای حفظ اصل داستانتان بود را می سرایم. با همان معنای حال دیروزی تا در قاب ارزش امروزی به باروری فهم فردا بیانجامد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری

خرحیوان بسیاررام وکم خطریست تا جاییکه ازطفل کم سن و سال هم فرمان می برد .شاید 9 سال بیشتر نداشتم که برای آب دادن درازگوش سرجوی آب رفتم .الاغ ازدیدن عکس خود در آب رم کرد تا آن روز چنین تجربه ای را نداشتم هر چه زور کردم با وجود تشنه بودنش آب نخورد. این اصرار و انکارموجب شد که از سمت عقب حیوان را جهت خوردن آب هل دهم اما چشمتان روز بد نبیند یک جفتک آبداری نثار قفسه سینه ما کرد که مرور خاطره اش هم  مزه تلخی آن بر کاممان را زنده می کند.یاد گرفتم که حقیقت یکی را اگر به خودش نمودار کنی دمار از روزگارت می ستاند.عمری گذشت و دیدم که آدمیزاد سر یک انتقاد برحق؛ دیگری را تار و مار می کند بازجفتک الاغ ما منصفانه تر ازعکس العمل بعضی ها بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری

با یادآموزگاری که به آدمی شرف دانایی بخشید تا در

اندازه توش و توانش روایتی سازد و آن را

زندگی کند. گویی راز هزارتوی هستی؛ ناگشودنی

است. شاید واقعیت اعلای حیات زیسته بشر،

ورود به بهشت ادب ، شعور و انصاف باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
جامعه یعنی:
جمع همه؛ شامل دارا و ندار، زن و مرد، بزرگ و کوچک، باسواد و بی سواد، مریض و سالم، شهری و روستایی،حاکمان و مردم، و کم شوکتان و با شوکتان
که
ناخودآگاه و آگاهانه در احساس، عاطفه، روان، فکر، باور و رفتار یکدیگر اثر گذارند
و
معدل این روابط متقابل تعیین کننده صفات اصلی جامعه در امر سیاست، اقتصاد، فرهنگ، دین، علم، نژاد و قومیت است. جامعه حق مدار ، قانون محور، کاردوست، علم پایه، شایسته سالار، عقلانی، پژوهشی، کتابخوان، تولیدگرا، مهر پیوند، خیرخواه، پویا و فعال در ردیف این صفات اثباتی و یا سلبی و مقابل آن می باشد.
مهم برای ما بایستی ارتقای معدل تعامل اجتماعی با دیگران باشد تا در هم بختی موجود، هم گامی به سوی هم گرایی و هم فکری پدید آید که در آخر هم دلی نتیجه قطعی آن خواهد بود.
 دانش، بینش و توانش برای دستیابی به هنر زیستن با دیگران رمز اساسی در این میان است.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 22 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
من حمید فقیرم و او غنی حمید؛ و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . شکر که حمیدم و امیدم این است که از غنایش بر ما ارزانی بدارد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
شاید همه بر این نکته اتفاق نظر داشته باشیم که جامعه از طبقات مختلف و صورتبندی های متفاوتی به عنوان یک امر رئال تشکیل شده است. مهم رابطه و تعامل بین این طبقات است که موجب نگرانی می شود چون از خشونت نمادین تا خشونت فیزیکی را می توان بین آنها مشاهده کرد و از آنجا که رسانه ها به دلیل غیر سیاسی بودن این پدیده چندان به آن نمی پردازند، مردم هم به آثار سوء این بلای بزرگ ناآگاه اند. واقعیت این است که امروزه یکی از علل اساسی عقب ماندگی و هرز شدن سرمایه های اجتماعی؛ جامعه کاستی است. اگر بدمان نیاید بیماری خطرناک کاستی یقه جامعه مان را گرفته است. مراقب رفتارها و گفتارهایمان باشیم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شامه داریم تا شامه؛ هزار رحمت به شامه ای که به شامی تیز میشه و با خوردنش سیر
شامه داریم فقط پولدارهارو رصد میکنه نه تنها توی شهر، وطن و کره زمین بلکه تا اون دنیا ول کن نیستند اگر اینور باشند با انوری ها رابطه می سازند اگر اونور باشند با زنده ها سروکله می زنند. ارواح سرگردان پول و سکه اند.
شامه داریم فقط صاحب مسندارو تمیز میده بقیه کشک، ماست یا به قول این آخری خس و خاشاک، باشوکتان طلا هستند و بی شوکتان خاک و اینان طلایاب؛ گور بابای دروغگو!
شامه داریم که به بوی ناف آهوان ختنی حساسه، همین ، اگر بیشتر توضیح بدم منشوری میشیم.
و همینو برو تا آخر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 16 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
شاید رنج؛ یکی از خوان های هزار توی زندگیست. در برابرش صبر و تلاش باید داشت. کسی محکوم به رنج نیست اما زحمت زندگی در قصه یکی بود یکی نبود سرمایه عظیمی برای برون رفت از پیله منیّت و ورود به بهشت مدنیّت برای فهم دیگری است. آرام چون آب های روان باید جاری و زلالی بود، صبور بود و فراگیر؛  روزی شکوه فهم  صخره های تاریکی و جهل را در هم خواهد شکست. این رنج را با افتخار تحمل می کنیم و در افق نور امید را می جوییم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
 مادامى که گیلاس با بند باریکش به درخت متصل است؛
همه عوامل در جهت رشدش در تلاشند.
باد، باعث طراوتش می شود،
آب، باعث رشدش می شود،
و آفتاب، به او پختگی و کمال می بخشد.
اما …
به محض پاره شدن آن بند؛
و جدا شدن از درخت،
آب، باعث گندیدگی؛
باد باعث پلاسیدگی؛
و آفتاب باعث پوسیدگی
و ازبین رفتن طراوتش می شود!
بنده بودن یعنی همین،
یعنی بند به خدا بودن،
که اگر این بند پاره شد،
 دیگر همه عوامل در فساد ما مؤثر خواهند بود.
پول، قدرت، شهرت، زیبایی…
 تا بند به خداییم برای رشد ما، مفید و بسیار هم خوب است،
اما به محض جدا شدن بند بندگی،
 همه آن عوامل باعث تباهی و فساد ما می شود.
اتصالتان با خدای بزرگ مستدام باد. نقل از:http://niyaz1370.mihanblog.com




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 10 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
...سخن این فرد مرا یاد سئوال اوریانا فالاچی، روزنامه نگار ایتالیایی در اوایل ۱۳۵۰ از شاه انداخت: بسیاری کشورها شاه دارند، شما چرا خود را شاه شاهان خطاب می‌کنید؟ شاه در پاسخ گفت: اینجا همه شاه هستند، من شاه همۀ آن‌ها هستم.(به نقل از دکتر سریع القلم)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :