تبلیغات
پاکباز
 
پاکباز
شنبه 30 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
برار، قارداش، اخی،بورادر، کاکو و برادر من به چه زبانی بگم که باور کنی بدخواهت نیستم. زبان طبیعت هم زبان خوبی است. بعضی از مدیران در سطوح بالا حرفایی می زنند که دلم به حال خودمون می سوزه، بابا جان ول کن بگذار جوونترا کارهارو بر عهده بگیرند، آخر تا کجا زمین و زمان را برای رئیس ماندن به هم می دوزی باور کن کسی پته اتو رو آب نمی ریزه، در مسیر تکامل طبیعی ساقه به شاخه و شاخه به تنه تبدیل میشه اگر این منطق طبیعی به هم بریزه ریشه می سوزه و می پوسه باز نگی نگفتی و ندونسنتمو و نفهمیدمو و هکذاااااااااااااا.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
متنی جالب از احمد شاملو
من زندگی خودم را میکنم
و برایم مهم نیست چگونه قضاوت میشوم .
چاقم,لاغرم, قد بلندم,کوتاه قدم,
سفیدم,سبزه ام همه به خودم مربوط است
مهم بودن یا نبودن رو فراموش کن
روزنامه ی روز شنبه زباله ی روز یکشنبه است
زندگی کن به شیوه خودت با قوانین خودت
با باورها و ایمان قلبی خودت مردم دلشان می خواهد
 موضوعی برای گفتگو داشته باشند
برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی
هر جور که باشی حرفی برای گفتن دارند
شاد باش و از زندگی لذت ببر چه انتظاری از مردم داری ؟؟؟
آنها حتی پشت سر خدا هم حرف می زنند!!!!
اگر خواستی چیزی را پنهان کنی
لای یک کتاب بگذار! این ملت کتاب نمیخوانند......





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
اگـر بـرای به دست آوردن پــول مجبــوری
دروغ بگــویی و فریبکـاری کنی ، تهیــدسـت بمـان!
اگـر بـرای به دست آوردن جــاه و مقــامی بـایـد
چـاپلـوسی کنی و تملّــق بگــویی ، از آن چشـم بپــوش!
اگـر بـرای آن که مشهــور شـوی ، مجبــور می شــوی
مانند دیگــران خیــانـت کنی ، در گمنــامی زنـدگــی کن!
بگــذار دیگــران پیـش چشــم تـو بـا دروغ و فــریـب ثـروتمنــد شونـد ،
بـا تملّــق و چـاپلـوسی شغل های بـزرگـی را به دسـت آورنـد
و بـا خیــانـت و نـادرستـی شهــرت پیــدا کننـد ،
تـو گمنــام و تهیــدسـت و قـــانـع بــاش! ،
زیـرا اگـر چنیــن کنی 
تـو سـرمـایـه ای را که آن هـا از دسـت داده انـد ،
به دسـت آورده ای و آن شـــرافـت است.
( دکتر علی شریعتی – آثار جوانی – صفحه 53 )





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 22 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری

ای دوست بیا تا غم فردانخوریم
وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فرداکه از این دیرخرابات درگذریم
باهفت هزارسالگان سر به سریم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 19 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
خدایا پناه می برم به تو از شر جاهل
خدایا پناه می برم به تو از شر فاسق
خدایا پناه می برم به تو از شر مغرور
خدایا پناه می برم به تو از شر تربیت نایافته بی حیا
خدایا پناه می برم به تو از شر طماع و حریص
خدایا پناه می برم به تو از نفس مدعی و زیاده خواه
خدایا پناه می برم به تو از شر خود و غیرخود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 14 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
ترامپ هم مثل غضنفر ما گل به خودی های شیرینی به سود حریفان خواهد زد ولی در این میان مواظب دست و پا و سر خود نیز باشید، چون او حرفه ای نیست و توپ و پا را خیلی اشتباهی میگیره. من گفتم بعد نگید یکی ارنج اینارو تشریح نکرد، باقی پای خودتون چون از دست من بیشتر از این کاری برنمیاد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
دور و بریهات برای سلامتی و موفقیتت پا پیش نمی گذارند اما وقتی به بلایی یا مرضی از پا می افتی همه خاطرخوات میشن این هم شاید یه دروغ باشه چون میان به خاک سیا نشستنتو تماشا کنند و الخ!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 بهمن 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
من برای پر شدن جیبهایم باخود آتش می آورم!

و تو برای خاموش کردن این آتش جان می سپاری!

من در مسیر سود خواهی همه چیز حتی خودم را هم گم می کنم!

و تو برای دیگران همه هستی؛ ولو جان و پیکرت را می دهی تا زنده بمانند!

من آتش بیارم!

و توآتش نشان!

فرق من و تو بسیار است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


توی کوچه مان جوانی بود به اسم «جمشید»!
مردم محله صدایش می زدند «جمشید دیوونه!» عقل درست و حسابی نداشت بنده خدا! یک روز تو را توی خیابان می دید و ماچ و بوسه ات می کرد و گرم تحویلت می گرفت، فردا که دوباره تو را می دید، با پاره آجر می افتاد دنبالت و تا کله ات را نمی شکست، دست بردار نبود. 

یک بار یک شیخ را توی کوچه دید و خم شد نعلین شیخ را بوسید! بعد دستش را بوسید! بعد انگشترش را بوسید! بعد گونه و محاسن و پیشانی شیخ را بوسید! بعدش دست کشید به عبای شیخ و گفت تبرک است! 

فردای آن روز دوباره همان شیخ را توی کوچه دید و این بار از روی پشت بام ... شرمنده! نمی توانم بگویم چه کرد! اما خلاصه شیخ بنده خدا لباسش نجس شد. گفتیم: 

خجالت بکش! آخر تو عقل توی کله ات نیست! چرا تعادل نداری؟! یک روز یک نفر را می بری بالا و می چسبانی اش به طاق آسمان و فردا دوباره همان آدم را با مخ می زنی زمین؟! 

چیزی نمی گفت. می خندید. خلاصه ما از آن محله رفتیم. سال ها گذشت! چند روز قبل، برای دیدن یکی از رفقای قدیمی رفتم به همان محله قدیمی! نوستالژی و از این حرف ها! رفتیم پشت بام و نشستیم به چای خوردن و گپ زدن! یک دفعه توی کوچه چشمم افتاد به جمشید! با تعجب گفتم: 

ای وای! جمشید دیوونه! یادش بخیر! 

رفیقم که انگار این اسم برایش تازگی داشت، پرسید: کی؟! گفتم: 

جمشید دیوونه رو میگم! چطور یادت نیست؟! 

سرش را چرخاند و جمشید را دید و با لبخند گفت: 

دیگه کسی بهش نمیگه جمشید دیوونه! 

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم: 

چرا؟! حالش خوب شده؟! 

رفیقم خندید و گفت: نه بابا! مثل قبل تعادل نداره! یه روز بهت میگه آیت الله! فردا بهت میگه دزد! پس فردا بهت میگه یار دیرین! 

گفتم: پس به جای جمشید دیوونه بهش چی میگین؟! 

با لبخند نگاهم کرد و گفت: بهش میگن رسانه ملی! 

سکوت کردم. حرفی نداشتم. یا علی مدد! 

لطفا طبق مبانی اخلاق دینی، مطلب را با نام نویسنده منتشر کنید.


مجید پورولی کلشتری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


نقل می کنند که در دربار سلطان روزی سفره ای گسترانیده و کله پاچه ای بیاوردند.
 سلطان فرمود:
 در این کله پاچه اندرزها نهفته است.
سپس لقمه نانی برداشت و یک راست " مغز " کله را تناول نمود، سپس گفت:
اگر می خواهید حکومتی جاودان داشته باشید، سعی کنید جامعه را از " مغز " تهی کنید.
سپس " زبان " کله پاچه را نوش جان و فرمود:
اگر می خواهید بر مردم حکمرانی کنید " زبان " جامعه را کوتاه و ساکت کنید.
سپس " چشم ها و بناگوش " کله پاچه را همچون قبل برکشید و فرمود:
برای این که ملتی را کنترل کنید، بر چشم ها و گوش ها مسلط شوید و اجازه ندهید مردم زیاد ببینند و زیاد بشنوند.

وزیر اعظم عرض کرد:
پادشاها! قربانت بروم حکمت ها بسیار حکیمانه بودند، اما جواب شکم ما را چه می دهید؟
ذات ملوكانه، در حالی که دست خود را بر سبیل های چرب خویش می کشیدند، با ابروان خود اشاره ای به " پاچه " انداختند و فرمودند:
شما " پاچه " را بخورید و " پاچه خواری " را در جامعه رواج دهید تا حکومت مان مستدام بماند...!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 16 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
گذشتگان نه چندان دور ما امثال و حکمی را بر جای گذارده اند که مصداق های ماکزیمایزی آن، مکرر در جهان سیاست و اجتماع ما رخ می دهد. از جمله جریان دو همسایه متمولی که یکی از آنها برای رسوایی همسایه خود به نوکر همان همسایه زیرمیزی می دهد تا خودش را در پشت بام همسایه بکشند تا صاحب خانه به رسوایی کشیده شود و به سخن امروزی ها یک بازی باخت-باخت تمام عیار را به اجرا بگذارد. آنقدر برای به زیر کشیدن طرف مقابل عجله دارند که گاهی خود، خانواده و ملتی را به زیر آب می کشند تا بگویند کشتی را فلانی سوراخ کرده، و دریغ فراموش کرده اند این زندگی؛ چنان شبکه ای و پروانه ای شده که سخنی در یک گوشه از جهان، دمار مردمی را در گوشه دیگر در می آورد. فیلسوفان کجایند که شحنه ها بر دنیا می تازند؟!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 14 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری
داستان زندگی تان را در هر شرایطی پیش ببرید و اجازه ندید اغیار اعم از اندیشه های کج تا آدمای عوضی به آن لطمه ای بزنند. مسیر داستانتان از درون به بیرون باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1 دی 1395 :: نویسنده : ح یوالاری


پاکبازان بی منصب

  قسم به قلم و قسم به نوشته! حادثه واقعی اندیشه خیرخواهی و دِگرخواهی که در آن جان هم تحفه ناقابلی برای حفظ اصل داستانتان بود را می سرایم. با همان معنای حال دیروزی تا در قاب ارزش امروزی به باروری فهم فردا بیانجامد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری

خرحیوان بسیاررام وکم خطریست تا جاییکه ازطفل کم سن و سال هم فرمان می برد .شاید 9 سال بیشتر نداشتم که برای آب دادن درازگوش سرجوی آب رفتم .الاغ ازدیدن عکس خود در آب رم کرد تا آن روز چنین تجربه ای را نداشتم هر چه زور کردم با وجود تشنه بودنش آب نخورد. این اصرار و انکارموجب شد که از سمت عقب حیوان را جهت خوردن آب هل دهم اما چشمتان روز بد نبیند یک جفتک آبداری نثار قفسه سینه ما کرد که مرور خاطره اش هم  مزه تلخی آن بر کاممان را زنده می کند.یاد گرفتم که حقیقت یکی را اگر به خودش نمودار کنی دمار از روزگارت می ستاند.عمری گذشت و دیدم که آدمیزاد سر یک انتقاد برحق؛ دیگری را تار و مار می کند بازجفتک الاغ ما منصفانه تر ازعکس العمل بعضی ها بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آذر 1395 :: نویسنده : ح یوالاری

با یادآموزگاری که به آدمی شرف دانایی بخشید تا در

اندازه توش و توانش روایتی سازد و آن را

زندگی کند. گویی راز هزارتوی هستی؛ ناگشودنی

است. شاید واقعیت اعلای حیات زیسته بشر،

ورود به بهشت ادب ، شعور و انصاف باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :