پاکباز
دوشنبه 24 دی 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
وقتی در17 سالگی در جبهه جنگ فک ام داغون شد
با کمک هلال احمر ایران یک فک مصنوعی
از نیویورک آمریکا
و با جراحی پزشک معارض عراقی
در بیمارستان ایرانی جایگزین فک ام شد. فک از من، درد مال من
پول و افتخار مال دیگران هنوز فرصت ترمیم را نداشته ام
اما نوه های برخی از این فرصت های درمانی بدون هیچ مشکلی برخوردارند
این منطق قدرت است و بس




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 دی 1397 :: نویسنده : ح یوالاری

می گویند شخصی سرکلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند، بیدار شد. با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته بود، یادداشت کرد و به خیال این که استاد آن ها را به عنوان تکلیف منزل داده است، به منزل برد.
و تمام آن روز و آن شب برای حل آن ها فکر کرد. هیچ یک را نتوانست حل کند، اما

تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت. سرانجام یکی را حل کرد و به کلاس آورد.
استاد به کلی مبهوت شد، زیرا آن ها را به عنوان دو نمونه از مسائل غیر قابل حل ریاضی داده بود. اگر این دانشجو این موضوع را می دانست احتمالاً آن را حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقین نکرده بود که مسأله غیر قابل حل است ،بلکه بر عکس فکر می کرد باید حتماً آن مسأله را حل کند، سرانجام راهی برای حل مسأله یافت.
این دانشجو كسی جز آلبرت انیشتین نبود...

" حل نشدن بیشتر مشکلات زندگی ما، به افکار خودمون بستگی دارد. شفیعی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 2 دی 1397 :: نویسنده : ح یوالاری

محمدرضا رحیمی معاون اول محموداحمدی نژاد در حالی به جرم فساد اقتصادی محکوم به زندان شده است که سال ها ریاست "ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی" را بر عهده داشت و این، از طنزهای تلخ روزگار ماست.  

بی اختیاریاد این نوشته سیمین بهبهانی افتادم که: 

《وای که ردپای دزد آبادی ما چقدر شبیه چکمه های کدخداست》؟؟!!!     شفیعی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 آذر 1397 :: نویسنده : ح یوالاری


گرانی_ماست و #مختارالسلطنه



علیرضا شفیعی مطهر


به مختارالسلطنه گفتند ڪه ماست در تهران خیلی گران شده است. فرمان داد تا ارزان ڪنند. پس از چندی ناشناس به یڪی از دڪان‌های شهر سر زد و ماست خواست.
ماست فروش ڪه او را نشناخته بود پرسید : 

چه جور ماستی می‌خواهی ؟ ماست خوب یا ماست مختارالسلطنه!
وی شگفت‌زده از این دو گونه ماست پرسید.
ماست فروش گفت: ماست خوب همان است ڪه از شیر می‌گیرند و بدون آب است و با بهای دلخواه می‌فروشیم. ماست مختارالسلطنه همین تغار دوغ است ڪه در جلوی دڪان می‌بینی ڪه یک سوم آن ماست و دو سوم دیگر آن آب است و به بهایی ڪه مختارالسلطنه گفته می‌فروشیم. تو از ڪدام می‌خواهی؟!
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دڪانش وارونه از درختی آویزان ڪرده و بند تنبانش را دور ڪمر سفت ببندند. سپس تغار دوغ را از بالا در لنگه‌های تنبانش بریزند و آنقدر آویزان نگهش دارند تا همه آب‌هایی ڪه به ماست افزوده از تنبان بیرون بچڪد!
چون دیگر فروشنده‌ها از این داستان آگاه شدند، همگی ماست‌ها را ڪیسه ڪردند!
-وقتى میگن فلانى ماستشو ڪیسه ڪرده یعنى این،
ولی حیف ڪه دیگر مختارالسلطنه ای نیست!

کشوری را می شناسم..
که ریختن " کنجد " بر روی " بربری " برای مردمانش یک " آپشن " محسوب می شود!
در آن کشور،مردمانش به جای حل مشکلاتشان،سعی می کنند به بهترین شکل ممکن، زندگی خود را با آن تطبیق دهند ...
در آنجا مردم،خانه ی رو به آفتاب را گران تر می خرند...
و بعد با هفت لایه پرده ، تمام پنجره ها را می پوشانند ...
جالب است در آن کشور یک دختر کنار خیابان ... می تواند مهم ترین عامل یک ترافیک سنگین باشد !!!
در آن کشور اگر آدم ها دلشان بگیرد، باید بروند قبرستان ...بیمارستان...تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان !!!
تا بفهمند غم های بزرگ تری هم هست ...
نکند که دلشان هوای شادی بکند ...
و همه در آنجا،برای هر تغییر و هر اتفاقی به دنبال منجی اند ...
هر کسی غیر از خودشان ... !!!
در آن کشور تفاوت بین شادی کردن و عزاداری را تنها با دیدن محل برخورد دست ها می توان فهمید ...
هر کسی که گفته : آن کشور از جهان سوم است
یقین دارم تا سه بیشتر بلد نبوده بشمارد....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 8 آبان 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
از بین شمال غرب زادگاه؛ و از مرکز زادگاه اندیشگی ام، مام طبیعت در شمال انتخاب شد، رهایی و رسیدن سرایش ماست.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 4 شهریور 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
وقتی تو جیبمون چیزی نداشتیم، جوان بودیم پر از انرژی و سرشار از زندگی، تجربه چندانی هم از کار و بار نداشتیم؛ چه راحت دور هم جمع می شدیم فکرهامونو، پولامونو،حسامونو و وقتمونو بدون اما و اگر، بدون حب و بغض، و بدون بهانه برای هم تقدیم می کردیم. کاش من ما بزرگ نمی شد و آن مای بزرگ می ماند، کاش برای پر کردن جیبامون این همه از هم دور نمی شدیم . انسان برای انسان شدن و با دیگران انسانیت را برگزار کردن به رهایی و ذهنهای خالی نیاز دارد تا به جیب های پر یا سواد زیاد و یا منافع ویژه، ما تنها به رهایی از من بزرگ نیاز داریم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
توکل بر خدا ببینیم چی از آب در میاد!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 17 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
وای که چه بچه های ناخلفی دارد،
این همه همسر جور واجور و این همه بچه قد و نیم قد
و آخر سر، بی شعوری که انتها ندارد
می گفت بچه هام دکتر مهندس بشند دیگه راحت میشم
ولی حالا که شده اند دست به دست هم داده اند
تا هر بلایی دلشون می خواد سر این مادر فداکار دربیارند
بابا انصاف هم خوب چیزیه
مام و مادر ارزشش بیش از ایناست




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
در یک مملکت بالاخره دولت اشتباه کنه
ملت باید جلوشو بگیره و ملت دچار خطا بشه
بایستی دولت تدبیر کنه
حالا هر دو مکرر اشتباه کنند کی باید جلوشونو بگیره؟
در این صورت به دشمن نیازی نیست
این خود خوری و خود خواری است
به فکر ایران و فرزندانمان هم باشیم
بی داستان زیستن
جدایی از شان و شرف انسانی است
این روزا خیلی حالم بده
نه از بابت سکه و دلار
از بابت این که هنوز بزرگ نشده ایم!!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 8 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری


  • برخی چشم دیدن ما را ندارند
  • با عینک مطالعه نگامون می کنند
  • نمره عینکشون  غریبه را نشون نمیده
  • چَشم گویی مان ضعیف است
  • چشمه رانتی نداریم
  • چشمانمان بادامی و پسته ای نیست
  • ما چشم دیدن بعضی را نداریم
  • چشمانمان بسته است و چشم دیگران باز
  • سیه چشم ماهرو نیستیم
  • رنگ چشممون میشیه و هیکلمون گاومیشی
  • چشمک زن شانسمون بر خلاف بعضیا قرمزه
  • اصلا به چشم بد و نحس خورده ایم
  • شیر نداریم یا خیر نداریم شاید هر دو!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 6 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری

در روستایی براتعلی  با یازده پسرش زندگی می کرد.
پسرا قوی و نیرومند بودند.
اهالی روستا هر وقت کار یدی داشتن، می گفتن براتعلی و پسراشو خبر کنید. اونا هم می اومدن و کمک می کردن ،ولی موقع جشن و مهمونی که می شد، می گفتن براتعلی  رو خبر نکنید! هم تعدادشون زیاده و هم بچه هاش بخورن

 
حالا حکایت ماها شده همون خانواده ی براتعلی.
موقع انتخابات و راهپیمایی و... میشیم مردم فرهیخته ، و موقع اضافه شدن حقوق میشیم براتعلی و پسراش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری


یعقوب لیث صفاری شبی هر چه کرد ؛ خوابش نبرد .
غلامان را گفت : حتما به کسی ظلم شده ؛ او را بیابید.
پس از کمی جست و جو ؛ غلامان باز گشتند و گفتند : 

سلطان به سلامت باشد ، دادخواهی نیافتیم .
اما سلطان را دوباره خواب نیامد ؛ پس خود برخاست و با جامه مبدل ، از قصر بیرون شد .
در پشت قصر خود ؛ ناله ای شنید که می گفت: 

خدایا ! یعقوب هم اینک به خوشی در قصر خویش نشسته و در نزدیک قصرش این چنین ستم می شود !
سلطان گفت : چه می گویی؟ من یعقوبم و از پی تو آمده ام ؛ بگو ماجرا چیست؟
 

آن مرد گفت : یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم ؛ شب ها به خانه من می آید و به زور ، زن من را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار می دهد .
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
مرد گفت: شاید رفته باشد .
شاه گفت : هرگاه آمد ، مرا خبر کن ! 

و آن مرد را به نگهبان قصر معرفی کرد و گفت :
هر زمان این مرد ، مرا خواست ؛ به من برسانیدش، حتی اگر در نماز باشم .

شب بعد ؛باز همان متجاوز به خانه آن مرد بینوا رفت ؛ مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت .

یعقوب لیث سیستانی؛ با شمشیر برهنه به راه افتاد ، در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید . دستور داد تا چراغ ها و آتشدان ها را خاموش کنند آنگاه ظالم را با شمشیر کشت .
پس از آن دستور داد تا چراغ افروزند و در صورت کشته نگریست ؛ پس ؛ در دم سر به سجده نهاد .

آنگاه صاحب خانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
صاحبخانه گفت : پادشاهی چون تو ؛ چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کردن؟
شاه گفت: هر چه هست ؛ بیاور .
مرد پاره ای نان آورد و از شاه سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید .

 سلطان در جواب گفت:
آن شب که از ماجرای تو آگاه شدم ؛ با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من ؛ کسی جرأت این کار را ندارد مگر یکی از " فرزندانم " .پس گفتم چراغ را خاموش کن تا " محبت پدری " مانع اجرای عدالت نشود ؛چراغ که روشن شد ؛ دیدم بیگانه است ؛
پس سجده شکر گذاشتم .
اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن لحظه که از چنین ظلمی در سرزمین خود آگاه شدم؛ با پروردگار خود پیمان بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم .
اکنون از آن ساعت تا به حال چیزی نخورده ام.

 گر به دولت برسی ؛ مست نگردی ؛ مردی
 گر به ذلت برسی ؛ پست نگردی ؛ مردی

 اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
 گر تو بازیچه این دست نگردی ، مردی.


اگر یعقوب های این زمانه،چراغ خاموش کنند و در پی عدل و انصاف بیفتند،!
چندصد ژن خوب و آقازاده به زمین می افتند....؟؟!! به نقل از علیرضا شفیعی مطهر




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 مرداد 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
افلاطون روحت شاد،
چه خوب گفتی که امکان سامان سیاست به حکیم شدن حاکمان
یا حاکم شدن حکیمان مشروط است و این دو خط موازی است
که تا ابد به هم نمی رسند باور ندارید از اقلیدس بپرسید!
اصلا از ترامپ بپرسید!
یا که از خودی ها یا هم از شیطان!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 31 تیر 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
اتی وریبلر آتا / اوتی وریبلر ایته




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 تیر 1397 :: نویسنده : ح یوالاری
بر مزار آشنایی ها نمی سوزد چراغی!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :